مدادهای آبی من

 

خنکای نسیم سرد زمستان

  گونه هایم را  سرخ  و کبود می کند

 وقتی که احساسم یخ زده باشد.

 خودم را درشال پشمی ضخیمی پیچانده ام

 و پالتویی که یقۀ آن تا انحنای گردنم می رسد.

 

 

 امروز باز هم با خدا مدتی قدم زدم

در خلوت خیابان دلتنگیهایم.

چه خوب می فهمد مرا  !

دستهایش  را روی قلبم احساس می کنم

وقتی گرم می شود و ُپر طپش.

نفسهایش در هوا جریان دارد

برای این است که باور می کنم

هنوز زنده ام !!!

می داند چه می خواهم بگویم.

از گله ها و دردهایم با خبر است.

تکرار مکررات است

 اگر لب باز کنم  برای سخن گفتن.

اما می دانم

او دوست دارد همیشه صدایش کنم.

و حرفهایم را بشنود .

لبخندش بر روی گلهای باغچه

منعکس است

نگاهم می کند  از میان زمین و آسمان

و من به او تبسم می کنم .

آن وقت دوباره

دستهایم را به او می سپارم

تا مطمئن شوم

 هنوز در کنار من است.

...

پـــی نـــوشت:

 بی تردید او را باور دارم. زمزمه های حیات را می شنوم که در گوش طبیعت آهنگ موزون

 زمان را در دقیقه های یک ساعت دیواری به صدا در آورده.

او کنار من است. همین جا و هر جا که باشم.

 او خدای من است ...

۱۳٩٠/۱۱/٢٠ | ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ | شهلا - فراهانچی | نظرات ()

 

یادش بخیر دوران دبستان و کودکیهایی که به بزرگی ختم شد. مدر سه ای بود و کتاب و معلمی و درس محبتی. امروز آن درس ها شاید یک جورهایی دیگر به کار نمی آید ، بخصوص محبت که لغت فراموش شدۀ ذهن ها شده. توی یک خیابان شلوغ اگر تصادف کنی، کسی به دادت نمی رسد ! دست به عصا باید راه رفت. بدون پولی در جیب، اموراتت نمی گذرد و کسی حتی برای کرایۀ ماشین هم دستش به جیب نمی ر ود.

بعضی غروبها هوس می کنم از خانه بیرون بزنم و به قولی همقدم شوم با جماعت عابران سر گردان زندگی !مردی با یک گاری دستی سر کوچه ایستاده و داخل یک سینی بزرگ تعدادی لبوی سرخ و خوش رنگ چیده که بخار مطبوعش مرا به هوس می اندازد. اما...

کارگر شهردای با یک چرخ مملو از کیسه ها ی زباله از راه می رسد و سلام می دهد. گمانم سر برج است ... کنار عابر بانک چند نفری ایستاده اند.آن طرف تر تعدادی صف کشیده اند و منتظر تاکسی .بعضیها در حال سرک کشیدنن به انتهای خیابان و گروهی این پا آن پا کردن در حال انتظار ...کتاب فروشی طبق معمول خلوت است اما توی سوپر محل ، جا و راه نیست برای ایستادن. صف نان هم که دیگر گفتن ندارد. کنار خیابان دختر بچه ای دسته های گل را تعارف ماشینهای عبوری می کند. جلوی سینما شلوغ است و  بعضی چشمها مات عکسهای هنرپیشگان فیلم ...

 روزگار خوش و ناخوشی داریم. چند ماه یک بار چشممان همسایه را زیار ت می کند .سلامی و خدا نگهداری. تلفن همراهی داریم و مدام در حال پیغام دادن اما دیگر یادمان رفته زمانی فامیل و آشنایی هم داشتیم که اغلب به خانه اشان سر می زدیم و به قولی صله رحمی بود و ...

یادش بخیرها ادامه دارد و از حوصله من دیگر خارج است که بار دیگر تکرارشان کنم ....

۱۳٩٠/۱۱/۱٠ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | شهلا - فراهانچی | نظرات ()

دیگر بار کتاب طبیعت ورق زده شد و پاییز . دوست داشتنی ترین و زیباترین فصل خدا از راه رسید .

سلام به تو و نسیم نوازشگرت که در چین و شکن پرده ها ی اطلسی خانه ،عطر دلپذیر نرگسی ها راپاشیده ودلم را به شوق دیدار دوباره ات روشن کرده. سه ماه درد و تحمل گرما و کمی ناشکری همراه ناله هایم بود .خدایا ، بسیار شرمنده ام ...بسیار

اینک به استقبال شاه بیت غزل فصلها ، سر بر چهار چوب پنجره ها گذاشته ام و چشمانم خیس از اشک شادیست . دوباره شمعدانی ها ی کنار ایوان ، گل خواهند داد و شیشه های خیس ، مثل آینه ای ، عکس آنها را بر دیوارهای اطاقم منعکس خواهند کرد .

دوباره نقاشان، بوم و قلم مو به دست ، به کار نقش آفرینی خوا هند پرداخت و شاعران به دنبال قافیه های عاشقانه به تفکر خواهند نشست .

دلم می خواست مثل سالهای دور ، من هم به چهارپایه نقاشی ام بومی می آویختم و  راهی مکانی می شدم برای ثبت منظره ای زیبا ... اما حالا ، تنها با نوشتن ُانس دارم و احساسم در صفحه ای کاغذی انعکاس می یابد.

 

 

بسیار دلتنگت بودم . برای برگهای عنابی و هوای خنک و بارانیت ... برای قدم زدن در خیابانهای خیس و صدای افتادن برگها به روی سنگفرشها و قطره های شبنم نشسته بر گلبرگها. چتر م ماهها بود که در کنار کمد دیواری انتظار می کشید تا بار دیگر همراه با من ، به تماشای لطافت باران بیاید .

سلام پاییز ...سلام ...

صدای موسیقی باران ، ترانۀ دلنشین توست در گوش زمین خسته و نویدی بر روزهایی که شاید دوباره محبت در دلها شکوفا و انسانیت بخواب رفته بیدار شود.شاید اندوه نداشته ها گونه هایمان را بی رنگ نکند و تبسم بر لبها نقش ببندد. شایدهایی که تعدادشان بی شمار است و امیدها اندک ...

 

۱۳٩٠/٩/٢ | ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ | شهلا - فراهانچی | نظرات ()

About
.............................................

محبت را با رنگ آبی کشیدم مثل رنگ دریا و آسمان و احساسش می کنم با سخاوت دستان تو ای انتظارت بهانه ام
Menu
.............................................
Authors
.............................................
WebLink
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................