دوباره بهاراز میان پنجره هامرا صدا می زند.

چشمهایم را باز می کنم و شگفت زده می شوم از اینکه هنوز زنده ام

به لطف تو...!

بیماری هنوز نتوانسته شکستم دهد.

 

اولین نوشته ام بعد از حدود یک سال بیماری. رهگذران بخوانند.

 

 

 

 

 

حوصله ام را جا گذاشته ام در روزهایی که نسیمی بود و بارانی و دلی خوش ...

همچنان در مقابل ُهرم گرما که بی طاقتم می کند صبورانه نفس می کشم !

صدای کولر عذابم می دهد اما خنکای نیم بندش باعث شده خاموشش نکنم. کبوترها روی بام زیادی سرو صدا می کنند

و گنجشکها کم پیدا شده اند.

آسمان گاهی ابریست اما باران را چه عرض کنم. ستارۀ سهیل شده و  شیشه های پنجره ها را در حسرت خنکایش گذاشته !

قدم زدنهایم مدتهاست خلاصه شده در عبوری شبانه از کوچه ای و قسمتی از خیابان نزدیک به محل سکونتم.

کتاب خواندنهای قبل از خوابم را  چند وقتی است که به آینده موکول کرده ام، مثل صدای َدف زدن مردی که در جوار خانۀ روبرو ساکن است.

در یخچال اغلب باز و بسته و شیشه های خنک آب ، پر و خالی می شود ...

به انتظار قاصدکها ، درها و پنجره ها را هر روز چک می کنم. شاید سفیر پاییز پشت در باشد !

 

برای با تو بودن

احتیاج به هیچ تقویمی نخواهم داشت

تو چهار فصل زندگیم را

ُپر خواهی کرد

وقتی احساس کنم

همیشه کسی هست

تا اشکها و لبخند هایم

بر شانه هایش

سنگینی نکند .

پی نوشت :

سکوت طولانی نوشتنم در این وبلاگ ، بهانه اش کم حوصلگی بود و گرمای بی امان هوا...

« مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر »