|
مدادهای آبی من
وای.. که ایام کودکی چقدر شیرین بود و چقدر رویایی. امروز داشتم مطلبی می نوشتم که یاد بچگی هام افتادم. هر چی خودنویس قشنگ بود، باید برای من می خریدند.زمان دبستان بیشتر مدادها معمولی بود .نه مثل حالا که انواع اقسام، مدادهای خوش نقش و نگار و روان نویس و اتد و غیره،پیدا می شود. طفلکی ما که از چه چیزهایی محروم بودیم. داشتم می گفتم .مادر دائما دفتر می خرید ،فرداش همه پر بود از مشق های خط خورده و انشا ومطالبی شعر گونه وقطعه های تقریبا ادبی و وو... همین شد که الان من صاحب دوازده سیزده وبلاگ هستم و دارم همه اش می نویسم ومی خونم. البته نه آواز ،اشتباه نشه. خط بنده ام بد نیست میگن قشنگه! البته دیگران عرض می کنند.به قول معروف: خودپسندی جان من برهان نادانی بود از همین جا از تمامی مدادهای سیاه استد لرآلما نی ام، در زمان کودکی و نوجوانی تشکر می کنم. در واقع آنها بودند که مرا نویسنده بار آوردند.باز هم عذر می خوام تعریف از خودم شد. الان دارم با همون مدادها می نویسم .البته روی میزم پر شده از انواع زیباترین آنها ،به تلافی ایّام کودکی.هنوز هم من با مداد خط ام بهتره تا خودکار و روان نویس وو... نگارش این پست کمی خودمونی ومعمولی شد. آخر من رفته بودم توی خاطرات گذشته و کودکی هایم. یادش بخیر.کاش زمان قابل برگشت بود و من اینجا در عوض وسایل تحریر زیبا و امروزی و کی برد و موس ومانیتور وو...همان خودنویس و مداد سیاه دستم بود و داشتم مشق شب می نوشتم. ۱۳۸۸/۱/۱٤ | ۱٢:٥٥ ق.ظ | شهلا - فراهانچی | نظرات ()
امروز روز دیگری است. از مداد های آبی ام اجازه گرفته ام که مداد سفید را با آنها آشتی دهم. هوای شهرم برفی و بارانی شده.نمی شود که تماما آبی باشد. برای کشیدن آسمان، سفید و خاکستری را باید همراه کرد.طفلکی مداد سفید جعبه رنگی که همه اش خواب بوده ،سحر بیدار شده . خدایا: سرزمینم را که اینک سبز است و در زمینه اش صدها رنگ نهفته دارد، هم اینک با دستان هنرمندانه تو سایه ای از سفید خورده. من خواستم بر روی تکه ای از کاغذ ،آسمان را به تصویر در آورم و با مداد آبی تمامی آنرا رنگ کنم. امّا نشد...تو ،رنگ روی رنگ نهادی و مانع شدی .تا بدانم همیشه آن طور که می گویند، آسمان یک رنگ نیست. برای بلور باران ات، سفید کافی نیست ،باید که از شبنم کمک بگیرم . امروز شادم و در چشمانم نم اشکی است که رنگ آبی مداد هایم را تداعی می کند. تو را که آسمان شهرم را بارانی کرده ای می ستایم. ۱۳۸۸/۱/۱٢ | ٥:۳۳ ق.ظ | شهلا - فراهانچی | نظرات ()
مداد هایم ازبعد از ظهر تا حالا ،یک سره دارند کار می کنند. اولین باره که بعد از سال ها من تا این موقع بیدارم. ساعت ۶و نیم صبحه.اغلب مردم خوابند و مداد هاشون روی میز تلمبار شده.امّا طفلکی مداد های من دائما در کار نگارشند و صداشونم در نمیاد.اصلا الان از هیچ جا صدایی شنیده نمیشه.یک سکوت محض و آرامش بخش حکمفر ماست. راحت میشه نوشت. استاد خوشنویسی ام سر مشق های زیباشو توی شب می نوشت. بنظرم در شب انسان بهتر می تونه تفکر کنه، مخصوصا در بارۀ خدا.نیایش معبود در شب،حال و هوای دیگه ای داره.توی شب میشه شعر گفت،نقاشی کرد،آوازی خواند ، آهنگی نواخت و،وضو ساخت و نماز عشق را اقامه کرد. سجّاده نشینان شب عالمی دارند در سیر و سلوک ملکوت اعلی و پرندگان تسبیح گوی اویند ونغمه خوان. مداد م دیگر به انتها رسیده و نوبت عوض شدن اش با انبوه مداد های روی میز است.با اینکه سیاه رنگ است ،امّا مطالب و عمق آن آبی ست. سرم از خستگی دچار گیجی شده.باید که از نوشتن دست بکشم و خواب را بر گزینم.شب بخیر مدادهای مهربان من... ۱۳۸۸/۱/٩ | ۱۱:٠٢ ب.ظ | شهلا - فراهانچی | نظرات ()
|