مدادهای آبی من

 

امروز فهمیده ام هر چه بود گذشته و دیگر نمی شود عقربه های زمان را بر گرداند به روزهای دوست داشتنی دیروز .

چقدر دلم تنگ شده برای لبخندهای کودکانه ام وقتی که تو دستهایت را روی چشمهایت می گرفتی تا من پنهان شوم. می دانستم که زیر چشمی نگاهم می کنی اما اصلا فکر نمی کردم شاید داری به من کَلَک می زنی. یادت هست ای دوست داشتنی ترین همراهم ،کتابها را ورق می زدیم بدون آنکه بلد باشیم بخوانیم فقط عکسهایش را با لذت نگاه می کردیم؟

چه یادها که در پشت ابرهای خاکستری آسمان خیالمان گم شد و چه تصاویر زیبایی از شادیهای کودکانه امان تنها عکسی شدند در آلبوم خاطراتمان. من دیگر سایه ای در کنارم نیست تا در لحظه های ترس از تاریکی احساس امنیت کنم. من دور شده ام.... خیلی دور . قطار زمان دارد مرا با خود می برد.

صبر کن من خودم را جا گذاشته ام ! دخترکی با چشمانی شهلا و موهای مشکی و دستهای کوچکی که دائم  میان انگشتهایش مداد بود و می نوشت و خط می زد و باز هم......صبر کن دفتر شعر هایم جامانده. آه ببین که تصویر آن درخت کنار پنجره که روزها با او حرف می زدم مثل اینکه دارد از جلوی چشمانم عبور می کند .هنوز یادم هست کبوترهایی که روی شیروانی خانه سر و صدا می کردند و زن همسایه که خورده های نان برایشان می ریخت.اجازه بده خدا حافظی کنم با پله های سنگی راهرویی که بارها و بارها از لبه آن ُسر می خوردم تا به پایین .همیشه باغچه بوی یاس می داد و پاییز خاطرۀ مهر بود و نوشتن آغاز دانستن. آن روزها الفبای زندگی در جمله هایم رقم  می خوردند و مرا سوق می دادند به نوشتن و دفترها پر می شد از احساساتم.  صبر کن ای زمان، آنها دوباره دستهایم را می طلبند.

چکارشان کنم که هنوز هم دارند می نویسند تا آخرین برگ از زندگیم پر شود .! کاش مدرسه ام هنوز تخته سیاهش رنگ داشت و نیمکت کلاسم شکسته نشده بود. عزیز ترین معلمم کجایی تا ببینی شاگردت هنوز هم دارد جمله ها را سر هم می کند تا تو دوباره تحسین اش کنی و نمره بیست را زیر انشایش بنویسی و تحویل نگاه کنجکاوش دهی. کاش می شد نوشته هایم مثل گذشته رنگ اندوه نداشت و شعرها تبسمی می شدند بر لبهایم. خدایا دیگر خسته ام و خوابم می آید. دستهایم حس ندارد از بسکه نوشته ام و چشمانم ...آه از آنها که همه چیز را دیدند و شبنم اشک همراهیشان کرد در اندوه و  و کم نور شدند....اینک می خواهم بخوابم با لالایی صدای ریل ها و تیک تاک ساعت . من دارم می آیم . منتظرم باش ای همبازی های کودکی ام....خواهم آمد به زودی...

پی نوشت:

تصویر این پست، کار بسیار زیبای استاد ایمان ملکی بزرگترین نقاش سبک رئال ایران است. با تشکر از ایشان ...

پی نوشت:

دوستان عزیز به علت کسالت و بیماری قادر به پاسخگویی نظرات نیستم .بعد از بهبودی  به شما سرخواهم زد. ضمنا عید غدیر خم و آغاز ولایت امیر المومنین حضرت علی (ع)  مبارک.

التماس دعا...

۱۳۸٩/٩/۳٠ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | شهلا - فراهانچی | نظرات ()

About
.............................................

محبت را با رنگ آبی کشیدم مثل رنگ دریا و آسمان و احساسش می کنم با سخاوت دستان تو ای انتظارت بهانه ام
Menu
.............................................
Authors
.............................................
WebLink
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................