|
مدادهای آبی من
یادش بخیر دوران دبستان و کودکیهایی که به بزرگی ختم شد. مدر سه ای بود و کتاب و معلمی و درس محبتی. امروز آن درس ها شاید یک جورهایی دیگر به کار نمی آید ، بخصوص محبت که لغت فراموش شدۀ ذهن ها شده. توی یک خیابان شلوغ اگر تصادف کنی، کسی به دادت نمی رسد ! دست به عصا باید راه رفت. بدون پولی در جیب، اموراتت نمی گذرد و کسی حتی برای کرایۀ ماشین هم دستش به جیب نمی ر ود. بعضی غروبها هوس می کنم از خانه بیرون بزنم و به قولی همقدم شوم با جماعت عابران سر گردان زندگی !مردی با یک گاری دستی سر کوچه ایستاده و داخل یک سینی بزرگ تعدادی لبوی سرخ و خوش رنگ چیده که بخار مطبوعش مرا به هوس می اندازد. اما... کارگر شهردای با یک چرخ مملو از کیسه ها ی زباله از راه می رسد و سلام می دهد. گمانم سر برج است ... کنار عابر بانک چند نفری ایستاده اند.آن طرف تر تعدادی صف کشیده اند و منتظر تاکسی .بعضیها در حال سرک کشیدنن به انتهای خیابان و گروهی این پا آن پا کردن در حال انتظار ...کتاب فروشی طبق معمول خلوت است اما توی سوپر محل ، جا و راه نیست برای ایستادن. صف نان هم که دیگر گفتن ندارد. کنار خیابان دختر بچه ای دسته های گل را تعارف ماشینهای عبوری می کند. جلوی سینما شلوغ است و بعضی چشمها مات عکسهای هنرپیشگان فیلم ... روزگار خوش و ناخوشی داریم. چند ماه یک بار چشممان همسایه را زیار ت می کند .سلامی و خدا نگهداری. تلفن همراهی داریم و مدام در حال پیغام دادن اما دیگر یادمان رفته زمانی فامیل و آشنایی هم داشتیم که اغلب به خانه اشان سر می زدیم و به قولی صله رحمی بود و ... یادش بخیرها ادامه دارد و از حوصله من دیگر خارج است که بار دیگر تکرارشان کنم .... ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ | ۱٠:٥۱ ق.ظ | شهلا - فراهانچی | نظرات ()
|