|
مدادهای آبی من
باران و باز هم خیابان و کوچه هایی که بوی نم خاک دارد و فضای خانه ها که عطر گلهای نسترن و شب بو می گیرد.روزها بی حوصله ام و در ازدحام آدمها وماشین های عبوری بیشتر دلتنگ می شوم اما وقتی اولین چراغهای خانه ها روشن می شود و خورشید در حال وداع سر بر شانه ها ی مغرب می گذارد آن وقت هوس راه رفتن می کنم و چتر به دست از خانه قدم بر سنگفرشهای خیس و باران خورده می گذارم. چهار راهها همیشه شلوغ است و چند تایی دختر بچۀ گلفروش مثل پروانه های سرگردان جلوی اتومبیلهای شیک و گرانقیمت را می گیرند و با لبخند و نگاهی معصومانه به سرنشینان ، گل تعارف می کنند. پسر بچه ای که سالهاست مرا می شناسد همیشه کنار خیابان در انتظاردستهای مهربانی است که یک پاکت فال از او بخرد. نور مهتاب کم کم سایه اش می افتد بر دیوارها و نگاهم ماه را می بیند که اغلب تنهاست. گاهی تک ستاره ای کنارش می نشیند تا تنها نماند. برای ماه دلم می سوزد. اقبال من هم شبیه ماه شده. او بی ستاره مانده و من هم ستاره ام را گم کرده ام. دلم خوش نیست. دل خوش سیری چند؟ جوانی جلو می آید .با لکنت و کمی خجالت برای کرایۀ ماشین طلب پول می کند . سر و وضعش بد نیست. کفشهای آدیداسش را هنوز می تواند تا یک سال دیگر بپوشد. یک لحظه شک می کنم . به گمانم معتاد باشد اما دل من در سوزش دائمی برای هر آدمی که سر راهم قرار بگیرد کار دستم می دهد و اسکناسی از طرف من انگشتهایش را لمس می کند . هنوز خلاص نشده پسر بچه ای که به گمانم شاهد کمک من بوده جلویم سبز می شود با چند بسته جوراب و با التماس از من می خواهد از او هم چیزی بخرم . آخر جوراب مردانه به چه کار من می آید؟1از او اصرار و از من انکار ناچار یک جفت می خرم برای برادرم . اما متاسفانه می دانم که جورابی یک بار مصرف خواهد بود و هنوز نپوشیده سوراخ می شود و آبرو ببر است. کاش خدا سنگی جای قلب به من داده بود تا هنوز یک ساعت نشده کلی پول از دستم نمی رفت. بهر حال پیاده روی هم خرج دارد و باید برای هر قدمی که می زنی پول بدهی. باران نم نم داشت مجدد شروع می کرد به باریدن .مو تور سواری کنار خیابان دنبال مسافر بود . نگاهش به من که افتاد اسم خیابانی را برد. هم خنده ام گرفت و هم لَجم. آخر من چطور باید پشت یک موتور و کنار یک مرد غریبه بنشینم و ایشان مرا برسانند به مقصد. اصلا و ابدا من توی عمرم تا بحال چنین کاری نکردم و ضمنا من خانه ام همان اطراف بود و مسافر نبودم. کنار ساندویج فروشی شلوغ بود. بعضیها طوری به نان گاز می زدند انگار از شهر قحطی زده ها آمده اند .زیاد آداب دان نباید باشم . می گذارم دلشان خوش باشد و هم دود ماشین توی حلقشان برود و هم کالباس کذایی. نوش جانشان .از کنار کتاب فروشی رد شدنم بدون خرید اغلب محال است.باید نگاه کنم و شاید باز هم خریدن کتابی دیگر. توی خانه جا و راه نیست از زیادی کتابهایم اما این عشق مطالعه دست از سرم بر نمی دارد . جایی که همیشه خلوت ترین فروشگاه است همین کتابفروشیست. بندۀ خدا فروشندگانش آدمهای با ادب و اهل مطالعه و تحصیل کرده ای هستند اما دریغ از مشتری . مردم آن قدر که بیشتر دنبال سیگار هستنداز کتاب فراریند و برایشان شده مثل جن و بسم الله .استغفر الله .... کنار عابر بانگ یکی از همین کودکان خیابانی برای خودش داشت با دکمه های مربوط به پرداخت پول بازی می کرد. گمان کنم طفلک برای آینده اش تمرین می کرد تا وقتی کارمند شد بلد باشد و خجالت زده اطرافیان نشود. باران تند تر شده بود . چترم را باز کردم در حالیکه منصرف شدم از ادامه پیاده روی و اتفاقاتی که بر سر راهم در حال سبز شدن بود. راهی خانه شدم در حالیکه می دانستم این رویدادها همچنان مثل فیلمهای تکراری تلویزیون ، باز هم در روزهای دیگر نه فقط برای من بلکه برای هر دلسوخته ای تکرار خواهد شد. ببخشید که مطلبم به قولی زیادی کتابی شد . از بسیاری مطالعه است که دارم. مرحمت شما زیاد ... پی نوشت: صد بــار بدی کــردی و دیـــدی ثمرش را خوبی چه بدی داشت که یک بار نکردی؟ پی نوشت ٢: تصویر بالا کار بسیار زیبای استاد مرتضی کاتوزیان نقاش پر آوازه معاصر ایران و در سبک رئال است .با تشکر از ایشان... ۱۳٩٠/٢/٢٧ | ۱٠:٥٠ ق.ظ | شهلا - فراهانچی | نظرات ()
دوباره مهتاب کنار پنجره سایه انداخته و ماه در انعکاس آب میان قاب فیروزه ای حوض می رقصد. پرنده شب در گوش درختان می خواند ترانۀ سحر را ... نسیم به اطاقم َسرَک می کشد و عطر گل شب بو می گیرد تمام پرده های حریر خانه... چگونه می شود خواب سراغ چشمانت را بگیرد وقتی آهنگ عشق در کوچه های ساکت شب می پیچد ؟! لبخندت را نذر چشمانم کن که محبت را می شناسد. بی گمان همیشه بیاد تو خواهم بود و قتی تصور کنم خداوند از بالای آسمان دارد نگاهمان می کند.
تمامی نوشته هایم حکایت دلتنگیهاست سطرهایش با قلم احساسم رقم خورده و با مرکّب اشک آبیاری شده. اما چاشنی عشق بوده که اندوهش را قابل تحمل کرده. ... پی نوشت:نقاشی ابتدای شعرم کار بسیار زیبا و ارزشمند استاد مهردادجمشیدی است. ۱۳٩٠/٢/۳ | ۱٠:٢۳ ق.ظ | شهلا - فراهانچی | نظرات ()
|