|
مدادهای آبی من
نمی دانم شما هم دچار این معضل جدید شده اید یا نه؟ مدتهاست کوچه پس کوچه ها و خیابانهای محله امان به اشغال کلاغهای پیر و بد صدا در آمده. شده ایم مستعمره نشین این سیاه سوختگان همیشۀ تاریخ .ای دل غافل . کارمان به کجا رسیده از این پس باید گفت: هر دم از این باغ بَری می رسد تازه تــر از تازه تـــری می رسد محروم شده ام از صدای دیگر پرندگان خوش آهنگ و فکر کنم بعد از این یادم برود مثلا گنجشک چه صدایی داشت.! موسیقی بد آهنگ اینان شب تا به صبح در حال نواختن است و نُت آن با منقار پرندگان سیاه رنگی نواخته می شود که بخاطر از دست رفتن درختهای بلند کاج به ُسوک نشسته اند . خدا بیامرزد آن بلند قامتان طبیعت را که برج سازان ، نسل آنها را از ریشه خشکاندند ! از کنار دیوار صدای کبوتری می آید .در شگفتم این پرنده هنوز هم دارد می خواند ! اما حتم دارم او هم بعد از مدتی خاموشی را به خواندن ترجیح دهد و سکوت اختیار کند . آخر چه کسی از عهدۀ کلاغ پیر بر می آید؟!فکر نکنم به هیچ دادگاهی هم بتوان عارض شد و شکایت نامه ارسال کرد! یادم هست زمانی اگر صدای این پرنده را می شنیدیم مادر می گفت : خیر خبر ؟یعنی خبر خوش داری ؟! اما حالا که دائما گوشم پر شده از صدایشان فکر نکنم خبرشان خوش باشد. همه اش به گمانم ناخوش است و بد بیاری پشت بد بیاری... ترسم از این است که اگر زمانی در خانه نباشم و پنجره ای باز بماند اطاقها را هم به اشغال خود در آورند. از این پرندگان هجومی بعید نیست. الان که در حال نوشتن هستم چند تایی از آنها در حال اعتراض دسته جمعی طوری آواز سر داده اند که حواسم کاملا پرت شده و می ترسم نوشته ام بی سروته و نامربوط شود و حتی یک نفر هم نتواند آن را بخواند و آفرینی نثارم کند. بنازم به نفسشان که ُمدام می خوانند و سکوت در َمرامشان نیست. جنابان کلاغان: شما نا آگاهانه دارید باعث آلودگی صوتی می شوید و َکری گوش بنده و دیگران... انصافتان کجاست ؟ دیگر با تکه ای پنیر یا صابون هم قانع نیستید تا تقدیمتان کنم !نمی دانم چطور باید این خانه بدوشان معترض را که جا و مکانشان را از دست داده اند و بنظرم حق دارند که شب و روز فریاد بزنند : ما درخت کاجمان را می خواهیم چه رفتاری داشته باشم ؟ هد فون در گوشم گذاشتم صدایشان استریو فونیک تر شد . پنبه در گوش چپاندم چاره ای نکرد. نمی دانم ...اگر کسی راه چاره ای می داند بفرماید.
پی نوشت: همیشه فیلم کلاغها ساخته آلفرد هیچکاک کارگردان بزرگ سینما مرا هیجان زده می کرد و گاهی هراسان اما حالا... لطفا اگر نظری داشتید در پست قبلی بنویسید
پی نوشت: به علت شکستگی دست مدیرو نویسنده وبلاگ و مشکلات پدید آمده آن ،فعلا قادر به جوابگو یی نظرات دوستان نیستند بعد از بهبودی حتما جوابگوی لطف شما خواهند بود . ۱۳٩٠/٥/٢٠ | ۱٢:٥۳ ق.ظ | شهلا - فراهانچی | نظرات ()
این روزها دلم باران می خواهد شاید همراه با آن اشکهایم را از نگاه رهگذران کوچه پنهان کنم. چقدر دلم آغوش گرمت را می خواهد تا دوباره مثل کودکیهایم سر بر شانه هایت گذارم و شکایتهایم را از پسرک شیطان همسایه برایت بگویم ! بسیار دلتنگم مادر دیگر موهایم را چه کسی شانه کند و با روبان آبی گره بزند بالای سرم ؟! آه ای نیمکت های مدرسه دفترم را به من باز پس دهید تا با انگشتان کوچکم شعر های کودکانه ام را دوباره بسرایم... آیا می شود دوباره لبخند بر لبهایم بنشیند و با عروسکهایم حرف بزنم؟ می شود نسیم از لای پنجره ها عطراقاقی ها را به اطاقم بیاورد و مرد فقیری که همیشه کنار خانه می نشست مرا خانم گل صدا بزند ؟! ای دنیا دارم در تو غرق می شوم اما اجازه بده دفتر شعر هایم همراهم بماند . ... پی نوشت: نقاشی ابتدای پست کار بسیار زیبای استاد مرتضی کاتوزیان نقاش پر آوازه معاصر ایران می باشد.
۱۳٩٠/٥/۱٩ | ٧:۱۱ ب.ظ | شهلا - فراهانچی | نظرات ()
|