مدادهای آبی من

 

یکی دوماه ننوشتن و درد کشیدن اعصابم را بهم ریخته بود. صبورترین آدمها هم قادر نیست دردی را که من تحمل کردم بر دوش بکشد و لب به شکایت باز نکند.شکر خدا ایام می گذردو من طاقت آوردم تا به حال که در نیمه راه بهبودی هستم.

امروزفریادهاو ناله هایم آرامش را تجر به می کنند و دستم دوباره نوشتن را  همراه با درد اما اندکی قابل تحمل .. باز دیگر حرفهایم از گله مندی ها خواهد بود و حکایت کودکی و عشق و اجتماع بیمار و آدمهای بی انصاف و بی وفایی و دلشکستن و ... حدیثی که پایانی بر آن متصّور نیست.

 ای عشق همه بهانه از توست. نوشتن و شعر سرودن ، عشق کودکیهای من است که با اولین حرف از الفبا در قلب کوچکم شروع به جوانه زدن کرد تا به امروز...

عاقبت درد را

 چه صبورانه پذیرفتم

و ُهرم گرما را

با شبنم اشکهایم ذوب کردم .

از این پس

لبخند را به عاریت لبهایم خواهم گرفت

وقتی باران

به میهمانی بام خانه هادعوت شود .

درختها چه عاشقانه

سر بر دوش هم دارند

تا سایه هایشان تن گرمازده ام را

اندکی خُنک کنند!

دلتنگیهایم را

در دفتر یادهایم جا گذاشته ام

تا روزی که دیگر بار

 بتوانم در شکل کلمات دنباله دار

سر ریز سطر های سفید دفتری بکنم

که هفته هاست خالی مانده...

 

۱۳٩٠/٧/٢ | ٩:۱۸ ‎ق.ظ | شهلا - فراهانچی | نظرات ()

About
.............................................

محبت را با رنگ آبی کشیدم مثل رنگ دریا و آسمان و احساسش می کنم با سخاوت دستان تو ای انتظارت بهانه ام
Menu
.............................................
Authors
.............................................
WebLink
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................