مدادهای آبی من

 

یک نفر روزهاست که در کوچۀ بی پلاک محلۀ نیمه اعیانی ما ، مظلومانه دارد می خواند آوازی را در دستگاه بی نوایی و رهگذران انگار گوشهایشان سنگین شده و نمی شنوند او چه می خواند.

خسته تر از دیروز کنار پنجره می ایستم .دستم پارچۀ توری پرده رالمس می کند . کنار می زنم تاریکی را تا کور سوی نوری از لابلای دیوارهای سیمانی با روکش سنگ، اندکی خورشید را مهمان پنجره ام کند و رنگ آبی آسمان سایه بیندازد بر عدسی غبار گرفتۀ چشمانم ، آخر سهم من از آسمان بسیار اندک است .درخت همسایه خودش را از بالای طبقۀ ششم به زحمت رسانده روبر وی نگاهم تا دلم خوش باشد که  از طبیعت هم سهمی برای من کنار گذاشته شده . کلاغی که خودش مادر زادی سیاه است از بالای درخت ُزل می زند به افکارم و عمر صد سالۀ خود را گویی به رخ من می کشد که بعله ما اینیم و این هوای مسموم شهر شما به ما کارگر نیست .نیشخندی تحویلش می دهم و با خود می گویم:کلاغ هم نشدم تا تنها افتخارم طولانی بودن عمر باشد!!!

نگاهم لحظاتی می افتد به پنجرۀ خانۀ روبرویی . دست خودم نیست همجواری است و منافع و مضراتش. یک نفر دارد سه تارش را کوک می کند تا لا اقل برای دلش هم که شده آهنگی بنوازد . اینجاست که افسوس سراغم می آید که ایکاش من هم بلد بودم با آن چند سیم نازک ابیاتی از مولانا و یا حافظ را آهنگین کنم و گوشهایم همراه با صدای بد آهنگ تمدن شهری ، کمی هم در میان آن همهمه ها ، با صداهایی روح نواز  مانوس شود .

تعدادی گنجشک رنگ پریده در آسمان و زمین معلق شده اند و دنبال چند دانه برنج جیک جیک مستانه ای سر داده اند که نگو و نپرس . چقدر قانع هستند و چه زود شاد می شوند بخاطر چند دانۀ ناچیز. کجای کاریم ما آدمها که  هر چه بیشتر داشته باشیم بیشتر هم ناشکری می کنیم و با خداوند اغلب قهریم و شادی در بساطمان یافت نمی شود .طلبکار هم هستیم که چرا ما اینیم و آن دیگری آن ؟!

 نگاهم مدتهاست دلش ستاره می خواهد اما افسوس که غبار ی خاکستری پرده کشیده بر آبی نیلگون آسمان و ستارۀ من گم شده در وسعت نور مهتابی شبها که دیگر سفید هم نیست.دلم می خواهد روی چمن های خیس غلت بزنم...از کوهی بالا بروم و از آنجا کوچکی آدمها را نظاره کنم .می خواهم به دریا بگویم ،من هم سهمی از تو دارم .

به آسمان خیره شوم وتکه ای از آن را بنام خودم ثبت کنم. دلم خیلی چیزها می خواهد. تمام نعمتهایی را که خداوند برایم قرار داده و صاحبش هستم اما آیا توانسته ام آنها را داشته باشم بدون اینکه ناچار باشم برای هر وجب از خاک سکه ای بپردازم؟

دوباره دلم می گیرد از اینکه حتی آن چیزهایی را هم که با زحمت و پول به دست آورده ام یک نفر دیگر منتظر است تا آنها را هم از من بگیرد....

پی نوشت: نقاشی بالا کار بسیار زیبای استاد مرتضی کاتوزیان استاد مسلّم سبک رئال ایران است.با تشکر از ایشان.

۱۳۸٩/۱۱/۱٧ | ۳:٠٩ ‎ب.ظ | شهلا - فراهانچی | نظرات ()

About
.............................................

محبت را با رنگ آبی کشیدم مثل رنگ دریا و آسمان و احساسش می کنم با سخاوت دستان تو ای انتظارت بهانه ام
Menu
.............................................
Authors
.............................................
WebLink
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................