|
مدادهای آبی من
از پشت حریر نگاهم ، آسمان دیگر آبی نیست . مثل اینکه قلم مویی را فرو برده اند در رنگ خاکستری و با شتاب پاشیده اند در وسعت بی انتهای آسمان...درختها ُپر شده از ستاره های برفی و زمین چادر ی از تور سفید، سرش انداخته . یقۀ پالتو ام را با دستهای کبود از سرما بالا می برم تا انحنای گردنم . خود را کمی جمع می کنم. انگشتر فیروزه با حلقه ای از نقره ، انگار توی انگشتم سنگینی می کند . دلم می خواهد همانجا از دستم بیرونش بیاورم و بیندازمش کناری. اما مگر می شود؟! یک جور احساس کلافه گی می کنم. این فرم سرما را دوست ندارم . هیچوقت با زمستان کنار نیامده ام. اهل پاییزم و عاشق هوای خنک و ملایم . یادش بخیر سهراب سپهری که می گفت: اهل کاشانم ..پیشه ام نقاشی ست ... سوز برف همه را مجبور کرده با عجله طی کنند خیابانی را که به خانه هایشان منتهی می شود. یک فرار اجباری همراه با ترس از ُسر خوردن ! پوتین هایم برف را به بازی می گیرند . باید دائم سر به زیر حرکت کنم مبادا بلغزم . این نگاه کردن به زمین و زیر پایم اندوه را مهمان قلبم می کند. می دانید اینجا می شود تفاوت انسانها را با کفشهایشان دید . همه فرم و مدل از آنها را ،اما اندوهبار ترین منظره ، دیدن مردی است که یک پا ندارد و به پای دیگرش چیزی شبیه کفش بسته شده. آن قدر ژنده و پاره که اصلا نمی شود فهمید مدل کفشش در ابتدا چه بوده ! حالا باید وحتما لازم است که از خجالت سر به زیر بیندازم . داشتم می رفتم خانه تا در کنار شومینه و همراه با حرارت دلچسب شوفاژ های دیواری ، روی مبلی لم بدهم و چشمهایم را ببندم اما دیگر آن خوشی زهر کشنده خواهد شد اگر کمی انسانیت و عاطفه در قلبم مانده باشد و با خودم به یک نتیجه برسم و آن این خواهد بود که چطور با یک پای لنگ می توان توی برف و سرما راه رفت ؟! من که قادر نیستم این گونه باشم . شما را نمی دانم. برای تو ای زمستان، هیزمی فراهم شده کنار دستهای کوچکی که سرما را با تمام وجود حس می کند و برای مردان خیابان نشین که فقر اجازه نداده شبها در خانه ای گرم بیاسایند. و... برف زیباست اما نمی دانم در نگاه یک انسان گرفتار در برودت یخ چه می شود خواند جز اندوه.... سلامی دوباره دارم برایت ای برف...آمدنت مبارک ! اما نمی دانم چرا انسانها این گونه اند که با تفاوتهایشان و بی توجهی به دیگر انسانهای محتاج ، یک روز برفی و زیبارا به سیاهی یک شب تاریک و سرد مبدل می کنند. از آه کشیدنهای مکرر خسته شده ام . نمی دانم این بار اندوه به سراغم آمده یا من سراغش را گرفته ام ؟ هر چه هست خوشحالم که هنوز دلم برای بعضی ها می سوزد. نه آ ن بعضیها که به آنها، از ما بهتران می گویند ! ببار ای برف بخاطر کودکانی که شادمانه برای ساختن یک آدم برفی فریاد می زنند هورا ... دارد برف می آید... و لی لطفا مراقب دستهای آن کودک خیابانی باش که پاکتهایی از فال حافظ را به عابران تعارف می کند...
۱۳۸٩/۱٢/۱٦ | ۸:۳٦ ب.ظ | شهلا - فراهانچی | نظرات ()
|