مدادهای آبی من

 

خنکای نسیم سرد زمستان

  گونه هایم را  سرخ  و کبود می کند

 وقتی که احساسم یخ زده باشد.

 خودم را درشال پشمی ضخیمی پیچانده ام

 و پالتویی که یقۀ آن تا انحنای گردنم می رسد.

 

 

 امروز باز هم با خدا مدتی قدم زدم

در خلوت خیابان دلتنگیهایم.

چه خوب می فهمد مرا  !

دستهایش  را روی قلبم احساس می کنم

وقتی گرم می شود و ُپر طپش.

نفسهایش در هوا جریان دارد

برای این است که باور می کنم

هنوز زنده ام !!!

می داند چه می خواهم بگویم.

از گله ها و دردهایم با خبر است.

تکرار مکررات است

 اگر لب باز کنم  برای سخن گفتن.

اما می دانم

او دوست دارد همیشه صدایش کنم.

و حرفهایم را بشنود .

لبخندش بر روی گلهای باغچه

منعکس است

نگاهم می کند  از میان زمین و آسمان

و من به او تبسم می کنم .

آن وقت دوباره

دستهایم را به او می سپارم

تا مطمئن شوم

 هنوز در کنار من است.

...

پـــی نـــوشت:

 بی تردید او را باور دارم. زمزمه های حیات را می شنوم که در گوش طبیعت آهنگ موزون

 زمان را در دقیقه های یک ساعت دیواری به صدا در آورده.

او کنار من است. همین جا و هر جا که باشم.

 او خدای من است ...

۱۳٩۱/۱/۱٩ | ۱:٤٤ ‎ق.ظ | شهلا - فراهانچی | نظرات ()

About
.............................................

محبت را با رنگ آبی کشیدم مثل رنگ دریا و آسمان و احساسش می کنم با سخاوت دستان تو ای انتظارت بهانه ام
Menu
.............................................
Authors
.............................................
WebLink
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................